هلیاهلیا، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 14 روز سن داره

هلیا - الهه خورشید

شعر نازنین مامان -ادامه مطلب

این همون شعر قشنگهه جان مریمه که من با تغییر برای دخترم می خونم آی گل سرخ و سفیدم کی می آیی بنفشه برگ بیدم کی می آیی تو گفتی گل درآید من می آیم وای گل عالم تموم شد کی می آیی   جان مامان چشماتو وا کن ، منو صدا کن شد هوا سپید ، در اومد خورشید وقت اون رسید که بریم به صحرا آی نازنین مامان   جان مامان چشماتو وا کن ، منو صدا کن بشیم روونه ، بریم از خونه ، شونه به شونه ، به یاد اون روزها آی نازنین مامان   باز دوباره صبح شد ، من هنوز بیدارم کاش می خوابیدم ، تو رو خواب می دیدم خوشه غم توی دلم زده جوونه دونه به دونه دل نمی دونه چه...
31 ارديبهشت 1391

شعری از کودک آفریقایی که جهان را شگفت زده کرد

  اين شعر از سوي سازمان ملل، به عنوان شعر سال۲۰۰۵ انتخاب شد.   وقتی به دنیا میام، سیاهم. وقتی بزرگ می شم، سیاهم. وقتی می رم زیر آفتاب، سیاهم. وقتی می ترسم، سیاهم. وقتی مریض می شم، سیاهم. وقتی می میرم، هنوزم سیاهم  و تو كه به سفيد بودن ات مغروري... وقتی به دنیا میای، صورتی ای. وقتی بزرگ می شی، سفیدی. وقتی میری زیر آفتاب، قرمزی. وقتی سردت می شه، آبی ای. وقتی می ترسی، زردی. وقتی مریض می شی، سبزی و وقتی می میری، خاکستری ای… و تو به من می گی رنگین پوست !!!     ...
24 ارديبهشت 1391

هلیا می ره شمال

هفت فروردین بود که محسن بعد از تماس با محل کارش متوجه شد که تا 14 فروردین تعطیل هستن . از اونجایی که یکسال بود به خاطر وضعیت من جایی نرفته بودیم یه دفعه تصمیم گرفتیم راه بیوفتیم سمت شمال . خیلی اتفاقی دوست خوبم تکتم هم می خواستن برن آزاد شهر که ما هم باهاشون همراه شدیم .یکم نگران جاده - هوا - مسافرت با نی نی کوچولو بودیم ولی خدا رو شکر مشکلی نبود و خیلی خوش گذشت. هلیا اولین مسافرت زندگیش بود و تو این سفر خیلی خوب باباشو شناخت جوری که وقتی اسم بابا می یومد به محسن نگاه می کرد . خیلی خوبه که جلوی چشم آدم رشد می کنه بزرگ می شه و یه روزی به خودمون که بیایم می بینیم انقدر بزرگ شده که دیگه باور نمی کنیم اینقدر کوچولو بوده. خلاصه با اینکه هوا سر...
4 ارديبهشت 1391